.jpg)
بسم الله الرحمن الرحیم
شب بود و ماه و اختر و شمع و من و خیال
خواب از سرم به نغمه ی مرغی پریده بود
در گوشه اتاق فرو رفته در سکوت
رویای عمر رفته مرا پیش دیده بود
در عالم خیال به چشم آیدم پدر
کز رنج چون کمان قد سروش خمیده بود
موی سیاه او شده بود اندکی سپید
گفتی سپیده از افق شب دمیده بود …
این قسمتی از شعر سهراب سپهری در مورد پدرش بود
گفتم واسه مقدمه بد نیست اول اینو بخونین
حالا برین قصه های من و بابام رو بخونین …
پدرم این جوری بود وقتی من :
4ساله که بودم فکر می کردم پدرم هر کاری رو می تونه انجام بده .
5ساله که بودم فکر می کردم پدرم خیلی چیزها رو می دونه .
6ساله که بودم فکر می کردم پدرم از همة پدرها باهوشتر.
8ساله که شدم ، گفتم پدرم همه چیز رو هم نمی دونه.
10ساله که شدم با خودم گفتم ! اون موقع ها که پدرم بچه بود همه چیز با حالا کاملاً فرق داشت.
12ساله که شدم گفتم ! خب طبیعیه ، پدر هیچی در این مورد نمی دونه …. دیگه پیرتر از اونه که بچگی هاش یادش بیاد.
14ساله که بودم گفتم : زیاد حرف های پدرمو تحویل نگیرم اون خیلی اُمله .
16ساله که شدم دیدم خیلی نصیحت می کنه گفتم باز اون گوش مفتی گیر اُورده .
18ساله که شدم . وای خدای من باز گیر داده به رفتار و گفتار و لباس پوشیدنم همین طور بیخودی به آدم گیر می ده عجب روزگاریه .
21ساله که بودم پناه بر خدا بابا به طرز مأیوس کننده ای از رده خارجه
25ساله که شدم دیدم که باید ازش بپرسم ، زیرا پدر چیزهای کمی درباره این موضوع می دونه زیاد با این قضیه سروکار داشته .
30ساله بودم به خودم گفتم بد نیست از پدر بپرسم نظرش درباره این موضوع چیه هرچی باشه چند تا پیراهن از ما بیشتر پاره کرده و خیلی تجربه داره .
40ساله که شدم مونده بودم پدر چطوری از پس این همه کار بر میاد ؟ چقدر عاقله ، چقدر تجربه داره .
50ساله که شدم حاضر بودم همه چیز رو بدم که پدر برگرده تا من بتونم باهاش دربارة همه چیز حرف بزنم ! اما افسوس که
قدرشو نتونستم خیلی چیزها می شد ازش یاد گرفت !
بیایید بیشتر قدر پدر و مادرامونو بدونیم
این دو فرشته گوهرهای زیبایی هستن که شاید همین الان هم
واسه قدردانی ازشون خیلی دیر باشه
پس دقایق رو از دست ندین
زمان رفتنی است …
.: Weblog Themes By Pichak :.
